تبليغاتX
مترسک

مترسک

مترسکی در شهر کلاغها برایت مینویسد

سفر

همین اول کار بگم این گزارشی که میگم گزارش یه برنامه تفریحیه که فقط از طرف گروه کوهنوردی اوج مدیریت میشد

سه شنبه ۲۲/۱۱/۸۷ به همراه چند تا از بجه های گروه اوج عازم بندر عباس شدیم. از اتفاقات برنامه فقط مختصری بگم که من سرپرست برنامه بودم. شب اول در منطقه آبگرم گنو در نزدیکی بندرعباس گذروندیم.روز دوم رو در قشم و درگهان خرید کردیم و دوباره تو بندر عباس خرید کردیم و را افتادیم و برگشتیم. البته بیشتر زمان بیداری بچه ها هم تو مینی بوس گذشت

بچه ها خیلی از ماشین و غذا  هزار تا چیز دیگه گله ردن. ولی من تنها نتیجه ای که از این برنامه گرفتم این بود که

تو سفر خیلی بهتر میشه همدیگرو شناخت

گذشت مسئله بسیار مهمیه که از هر صد تا یکی دارن

تا خودمون درست نباشیم نمیشه از بقیه توقع داشته باشیم اول خودم

باید انتقاد پذیر بود وگرنه...........

ببخشید اینقدر مختصر بود ولی خودمم راضی به نوشتن گزارش این برنامه نبودم چون......

خدا کنه جواد پورحسینی از این به بعد خودشو درست کنه چون اگه همه من ها درست بشن دنیا درست میشه.

 

+ نوشته شده در  87/12/01ساعت 13:0  توسط جواد پورحسینی   | 

چیست؟

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی!

                                                            حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 11:33  توسط جواد پورحسینی   | 

تشنه

من تشنه آتشم.

آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن!

آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را

یک جا بر سرم بریز!

بگذار بسوزم!

بگذار در آن آتشهای سیال بگدازم!

مترس!

آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن!

به جان من بریز!

این همه در اندیشه ی سلامت و راحت من مباش!

میخواهم در آنچه تو میگدازی،بگدازم.

بگو،بریز،دهانت را بگشای

ای قله سنگی آتشفشان!

خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر میگدازد…

من دیگر تحمل ندارم.

آن زندان بزرگ را بشکن!

                                                           دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 18:52  توسط جواد پورحسینی   | 

بعثت

بعثت

...ورسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم!

تا در شبی بارانی

آنها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم

                                                                             حسین پناهی

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 17:8  توسط جواد پورحسینی   | 

دره غولکی

این اولین گزارشیه که من از برنامه های گروه کوهنوردیمون مینویسم. گروهی که قبلاً در موردش صحبت کرده بودم.

روز جمعه 4/11/87 با بچه های گروه زیر پل هوایی جلوی بیمارستان چمران قرار داشتیم که یکی دیگه از برنامه های نسبتاً پرشمار فنی دره غولکی ( همون پشت مله شیرازیا) رو داشته باشیم. من و خواهرم ( که برای اولین بار تو برنامه های ما شرکت میکرد) ربع ساعت زودتر از قرار رسیدیم و بچه ها هم با کمترین تاخیر ممکن رسیدند.

اعضای این برنامه:

جواد پورحسینی(خودم)-ساناز پورحسینی-نرگس پورحسینی-محمد لقمانی-علیرضا نصیری-سحر مهرعلیزاده(به همراه خاله ایشان) و یه عضو جدید که من هر چی سعی میکنم فامیلیش یادم نمیمونه....

 

خلاصه از بلوار نیایش بسمت دره غولکی حرکت کردیم. از همون لحظه ی اول آبجیم میگفت کی صبحونه میخوریم؟ و همین طور ادامه داد تا رسیدیم. من و علیرضا زودتر از بقیه رفتیم پای دیواره ی 25 متری (دیواره ی مورد علاقه ی من) تا یه جورایی جا بگیریم و با فاصله ی حدود 5 دقیقه بقیه رسیدند. اولین کاری که کردیم نرمش بود ( ساناز هنوز میگفت کی صبحونه میخوریم؟)

خلاصه بعد از نرمش رفتیم پای دیواره. محمد لقمانی(عضو با تجربه ی گروه و البته داداشم) گفت امروز خیلی سرده و نمیشه به این راحتی کارگاه بزنیم که من یهو اعتماد به نفسم گل کرد و گفتم من امروز اسلینگ میریزم (خیلی جوگیر شدم.) و همه هم جدی گرفتند و این بود که جواد پورحسینی آماده شد برای اولین اسلینگ ریختن عمرش.

خلاصه من رفتم رو مسیر و تو یه چشم به هم زدن بچه ها دیدن که تقریباً تا آخر مسیرو اسلینگ ریختم(حتماً....)

و بعد از من بچه ها (غیر از یکی دو نفر) این مسیرو صعود کردن که جالبترین و پر اظطرابترین صعود، صعود خانم مهرعلیزاده بود.

خانم مهرعلیزاده شروع کرد به صعود( به قصد تاپ کردن).همون اول که کاسکت یادش رفته بود و با تذکر آقای لقمان و به همت من بهش رسید. تقریباً تا رول هشتم همه چیز مرتب بود که اونجا ایشون بخاطر سرمای هوا از ادامه مسیر منصرف شدند و آقای لقمانی هم که شدیداً به تاپ کردن مسیر توسط ایشون امیدوار بود( همه امیدوار بودن) اصرار کرد که باید ادامه بده. حالا هی اصرا و هی انکار... که یهو دستای خانم مهرعلیزاده از مسیر جدا شد و ایشون به بدترین شکل ممکن پاندولی خوردند( خاله ایشون و بقیه تازه واردا پایین داشتند ضعف میکردند) و باز هم خدا رو شکر که آقای لقمانی نپوشیدن کاسکت رو تذکر داد وگرنه... و خلاصه بعد از کلی کش و غوص خانم مهرعلیزاده به سلامت( و البته در عین بی تعادلی) از مسیر فرود اومدند.

راستی جمعه من از پرکارترین عضوها بودم. علاوه بر صعود دیواره، از یه مسیر دیگه فرود اومدم و 3 نفر از بچه ها رو حمایت کردم. که البته اگه به وبلاگ آقای لقمانی ( یک قدم مانده به...) برید احتمالاً حسابی به من در باره ی حمایتی که ازش کردم بد و بیراه گفته چون تو فرود دو سه بار کاری کردم که نزدیک بود با صورت به دیواره بخوره.

خلاصه بعد از انجام این برنامه ی فنی( که آخرشم نفهمیدم کی صبحونه خوردیم) میخواستیم به لحظات پر از شور و شوق ناهار نزدیک بشیم. بچه ها رفتن پایینتر و یه جای مسطح پیدا کردن و من هم شروع کردم به پایین دادن وسایل بچه ها بوسیله ی تیرول دست سازمون که نوبت به کیف خانم مهرعلیزاده رسید که من با اصرار محمد اونوبسمت پایین پرتاب کردم و محمدم نتونست اونو بگیره و زمین خوردن کیف همانا و شکستن LCD  گوشی خانم مهرعلیزاده همان( البته در همین حین ظرف غذای خودمم شکست).خلاصه دست بکار درست کردن آتش شدیم و بعد از جمع کردن کلی هیزم تازه فهمیدیم که کبریت نداریم و تا خواستیم دست بکار خوردن بشیم  یهو یه برف باحال شروع به باریدن کرد( به حق چیزای ندیده) و ما از ناهار خوردنم باز موندیم....

تو راه برگشت بچه ها دونه دونه کارای جالب میکردن. علیرضا که میخواست روی کوله پشتیش لباس بپوشه و از همه جالبتر محمد که بعد از طی مسیری طولانی یادش افتاد که ساعتشو توی آشغالا دور ریخته. و من و علیرضا هم برگشتیم و ساعت محمد و آوردیم که در راه برگشت به یه صحنه ی جالب برخوردیم.

از دور دیدیم چند تا جوون خوشتیپ تو پیاده روی خیابون نیایش کف زمین نشستند و دارن ناهار میخورن. یکم نزدیک که شدیم دیدیم به به!! بچه های گروه خودمون هستند و از ناهار خوردن همینو بگم که هر کسی به هر وسیله ای (قاشق و چنگال و دست و ....) متوصل شده بود تا یه لقمه غدا بخوره............

و خلاصه این بود یکی از پرماجراترین برنامه های دره غولکی ما ( جای شما و البته آقایان سعید و حمید مصفایی که قرار بود بیان و نتونستد خالی)

اینم از گروه کوهنوردی اوج شیراز  

+ نوشته شده در  87/11/05ساعت 17:40  توسط جواد پورحسینی   | 

وداع

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

میبرم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا وتباه

 

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به، که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم، خنده به لب، خونین دل

میروم، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 

                                                                          فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  87/11/02ساعت 12:46  توسط جواد پورحسینی   | 

Instructions for life

1-Give people more than they expect and do it cheerfully.

2-Memorize your favorite poem.

3-dont believe all you hear,spend all you have, or loaf all you want.

4-When you say,"I am sorry," look the person in the eye.

5-When you say,"I love you," mean it.

6-Be engaged at least six mounths before you get married.

7-Believe in love at first sight.

8-Never laugh at anyone's dream.People who don't have dreams don't have much.

9-love deeply and passionately. you may get hurt, but it's the only way to live life completely.

10-In disagreements, fight fairly.

+ نوشته شده در  87/10/27ساعت 15:45  توسط جواد پورحسینی   | 

چرا؟

اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد،دیدن چه سود؟

و اگر بهشت نباشد،

صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

اگر ساحل آن رود مقدس نباشد،

بردباری در عطش از بهر چه؟

                                                                دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  87/10/27ساعت 15:26  توسط جواد پورحسینی   | 

من و تو

 و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینیش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعودش منم

و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان

سرت را تکان میدهی و میگویی:

نه،هیچکدام.

هیچ کدام اینها نیست،چیز دیگری است.

یک حادثه دیگری و خلقت دیگری

و داستان دیگری است

و خدا آن را تازه آفریده است.

                                                                  دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  87/10/27ساعت 15:3  توسط جواد پورحسینی   | 

گروه کوهنوردی اوج شیراز

من بطور اتفاقی و توسط یکی از دوستام با این گروه آشنا شدم. ولی الان روزی هزار بار خدا رو بخاطر اتفاق قشنگی که تو زندگیم افتاد شکر میکنم چون تو این گروه علاوه بر اینکه پرهیجانترین ورزش دنیارو انجام میدم با بچه هایی آشنا شدم که بی نظیرند.

تو اوضاع پر از دروغ و مکر و ...... جامعه ی ما تو این گروه جوونایی دور هم جمع شدن که از همه نظر فوق العاده هستند(بجز من چون حالا تعریف از خود میشه و میگن...........). خلاصه بچه های ما هم از بچه های با تجربه ی این ورزش هستند و هم بچه های کم تجربه ( که البته همونا هم الان دیگه کوهنوردای حرفه ای هستند.)

اگه بخوام از صعودای بچه هامون بگم بهترین مثالش صعود آقایان لقمانی و بهادری به قله ی الودنه که گزارش کاملشو تو وبلاگ یک قدم مانده به... ببینید. پیشنهاد میکنم حتماٌ سری به این وبلاگ هم بزنید.

خلاصه اینکه شما هم با اومدنتون به گروه کوهنوردی اوج شیراز ما رو خوشحال میکنید و یک نفر باحال دیگه رو به جمع ما اضافه میکنید.

+ نوشته شده در  87/10/26ساعت 9:4  توسط جواد پورحسینی   |