این اولین گزارشیه که من از برنامه های گروه کوهنوردیمون مینویسم. گروهی که قبلاً در موردش صحبت کرده بودم.
روز جمعه 4/11/87 با بچه های گروه زیر پل هوایی جلوی بیمارستان چمران قرار داشتیم که یکی دیگه از برنامه های نسبتاً پرشمار فنی دره غولکی ( همون پشت مله شیرازیا) رو داشته باشیم. من و خواهرم ( که برای اولین بار تو برنامه های ما شرکت میکرد) ربع ساعت زودتر از قرار رسیدیم و بچه ها هم با کمترین تاخیر ممکن رسیدند.
اعضای این برنامه:
جواد پورحسینی(خودم)-ساناز پورحسینی-نرگس پورحسینی-محمد لقمانی-علیرضا نصیری-سحر مهرعلیزاده(به همراه خاله ایشان) و یه عضو جدید که من هر چی سعی میکنم فامیلیش یادم نمیمونه....
خلاصه از بلوار نیایش بسمت دره غولکی حرکت کردیم. از همون لحظه ی اول آبجیم میگفت کی صبحونه میخوریم؟ و همین طور ادامه داد تا رسیدیم. من و علیرضا زودتر از بقیه رفتیم پای دیواره ی 25 متری (دیواره ی مورد علاقه ی من) تا یه جورایی جا بگیریم و با فاصله ی حدود 5 دقیقه بقیه رسیدند. اولین کاری که کردیم نرمش بود ( ساناز هنوز میگفت کی صبحونه میخوریم؟)
خلاصه بعد از نرمش رفتیم پای دیواره. محمد لقمانی(عضو با تجربه ی گروه و البته داداشم) گفت امروز خیلی سرده و نمیشه به این راحتی کارگاه بزنیم که من یهو اعتماد به نفسم گل کرد و گفتم من امروز اسلینگ میریزم (خیلی جوگیر شدم.) و همه هم جدی گرفتند و این بود که جواد پورحسینی آماده شد برای اولین اسلینگ ریختن عمرش.
خلاصه من رفتم رو مسیر و تو یه چشم به هم زدن بچه ها دیدن که تقریباً تا آخر مسیرو اسلینگ ریختم(حتماً....)
و بعد از من بچه ها (غیر از یکی دو نفر) این مسیرو صعود کردن که جالبترین و پر اظطرابترین صعود، صعود خانم مهرعلیزاده بود.
خانم مهرعلیزاده شروع کرد به صعود( به قصد تاپ کردن).همون اول که کاسکت یادش رفته بود و با تذکر آقای لقمان و به همت من بهش رسید. تقریباً تا رول هشتم همه چیز مرتب بود که اونجا ایشون بخاطر سرمای هوا از ادامه مسیر منصرف شدند و آقای لقمانی هم که شدیداً به تاپ کردن مسیر توسط ایشون امیدوار بود( همه امیدوار بودن) اصرار کرد که باید ادامه بده. حالا هی اصرا و هی انکار... که یهو دستای خانم مهرعلیزاده از مسیر جدا شد و ایشون به بدترین شکل ممکن پاندولی خوردند( خاله ایشون و بقیه تازه واردا پایین داشتند ضعف میکردند) و باز هم خدا رو شکر که آقای لقمانی نپوشیدن کاسکت رو تذکر داد وگرنه... و خلاصه بعد از کلی کش و غوص خانم مهرعلیزاده به سلامت( و البته در عین بی تعادلی) از مسیر فرود اومدند.
راستی جمعه من از پرکارترین عضوها بودم. علاوه بر صعود دیواره، از یه مسیر دیگه فرود اومدم و 3 نفر از بچه ها رو حمایت کردم. که البته اگه به وبلاگ آقای لقمانی ( یک قدم مانده به...) برید احتمالاً حسابی به من در باره ی حمایتی که ازش کردم بد و بیراه گفته چون تو فرود دو سه بار کاری کردم که نزدیک بود با صورت به دیواره بخوره.
خلاصه بعد از انجام این برنامه ی فنی( که آخرشم نفهمیدم کی صبحونه خوردیم) میخواستیم به لحظات پر از شور و شوق ناهار نزدیک بشیم. بچه ها رفتن پایینتر و یه جای مسطح پیدا کردن و من هم شروع کردم به پایین دادن وسایل بچه ها بوسیله ی تیرول دست سازمون که نوبت به کیف خانم مهرعلیزاده رسید که من با اصرار محمد اونوبسمت پایین پرتاب کردم و محمدم نتونست اونو بگیره و زمین خوردن کیف همانا و شکستن LCD گوشی خانم مهرعلیزاده همان( البته در همین حین ظرف غذای خودمم شکست).خلاصه دست بکار درست کردن آتش شدیم و بعد از جمع کردن کلی هیزم تازه فهمیدیم که کبریت نداریم و تا خواستیم دست بکار خوردن بشیم یهو یه برف باحال شروع به باریدن کرد( به حق چیزای ندیده) و ما از ناهار خوردنم باز موندیم....
تو راه برگشت بچه ها دونه دونه کارای جالب میکردن. علیرضا که میخواست روی کوله پشتیش لباس بپوشه و از همه جالبتر محمد که بعد از طی مسیری طولانی یادش افتاد که ساعتشو توی آشغالا دور ریخته. و من و علیرضا هم برگشتیم و ساعت محمد و آوردیم که در راه برگشت به یه صحنه ی جالب برخوردیم.
از دور دیدیم چند تا جوون خوشتیپ تو پیاده روی خیابون نیایش کف زمین نشستند و دارن ناهار میخورن. یکم نزدیک که شدیم دیدیم به به!! بچه های گروه خودمون هستند و از ناهار خوردن همینو بگم که هر کسی به هر وسیله ای (قاشق و چنگال و دست و ....) متوصل شده بود تا یه لقمه غدا بخوره............
و خلاصه این بود یکی از پرماجراترین برنامه های دره غولکی ما ( جای شما و البته آقایان سعید و حمید مصفایی که قرار بود بیان و نتونستد خالی)
اینم از گروه کوهنوردی اوج شیراز